سيد محمد باقر برقعى
543
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
خروشيد و با خون ما گفت غيرت * كه يك سفره لبخند پرپر گشايد ديوار و شعر باشد ، امّا چه كسى از من سرگردانتر * يا كدامين آتش از نفسم سوزانتر از تماشاى كدامين خون برمىگردى ؟ * اى در آيينه از من هم سرگردانتر آسمان در مشت ، پنجرهها در چشمت * و گلوگاهت از صبح و صدا تابانتر از پس آنهمه جانكندنها ، مردنها * آمدى ، امّا بىنانتر ، بىايمانتر و نشستى به تماشاى فروريختنم * كه نديدى هرگز روح از اين ويرانتر باشد امّا بنشين ، لب وا كن ، حرف بزن ! * هان بگو ! باز بگو ! روشنتر ، عريانتر چشمهايش خالى باد ! دلش خالى باد ! * آنكه مىخواست تو را گمشدهتر ، پنهانتر باز من ماندم و ديوار و پريشانى و شعر * در جهان آيا هست از شب من زندانتر ؟ هميشه با من ، امّا لال ! پرسيدم كيستى ؟ گفتى آخر ! * تنها نگريستى ، نگفتى آخر ! پرسيدم روبهرويم اينگونه چرا * مبهوت مىايستى ؟ نگفتى آخر ! نزديك بيا ، بنشين ! لبخند بزن ! * دلواپس چيستى ؟ نگفتى آخر ! پرسيدم از كجا مىآيى ، امّا * رفتى و گريستى ، نگفتى آخر ! فردا آيا دوباره برمىگردى ؟ * هى ! لال كه نيستى ، نگفتى آخر ! من هستم يا تو آنكه نورى با اوست * من يا تو ، كيستى ؟ نگفتى آخر مويه مانديم دلشكسته و با درد ساختيم * بىتو ز خود گريخته در خود گداختيم با هر نفس ، نشسته و درهم شكستهايم * چون اشك گرم حسرت خود رنگ باختيم خون مىخورد به ياد اشارات چشم تو * تيغى كه زير پرچمت اى پير آختيم